.:   :.

 
 

يه ماه. دقبقا يه ماه ديگه عيده.(حالا انگار من شدم روز شمار تاريخ).حوصله ندارم داد و فغان را بندازم که ای وای...اين دفه ديگه خيلی تند گذشتو بعدشم سليطه بازی در بيارم که هوي داری کجا ميری مثلا؟خوب می خوای بدوی؟بدو.اصلا اين قد تند برو تا خسته بشی.به جهنم.

پدر بزرگم يه عمو داشت.اين عمو خيلی عمر کرد.خيلی.عيدا ميرفتيم پيشش.از ديدنش و حرف زدنش حال می بردم اساسی.فک کنم پارسال يا ۲ سال پيش بارشو بستو رفت.دلم می خواست همه رو اون طوری دوست داشتم.تا وقتی هستن عزيزنو خوب ولی وقتی رفتن خوب رفتن ديگه.ولی خوب من اونطوری نيستم.لااقل الان اون طوری نيستم و الان چند روز دلم واسه خيليا تنگ شده.مخصوصا دو تاشون.عجيبه ها آدما وقتی ميرن انگار از اول نبودن.يه جوريه انگار.
زندگيم که کار خودشو می کنه.بی خيال اينه که ديشب جند تا دوقلو و بجه دنيا اومده.بی خياله که ديشب دو تا آدم بی خيال بقيه با هم حال کردن.بی خياله که ديشب جند تا آدم از رو زمين رفتن.
حالا همهء اينا رو بی خيال.بچسب به کنکور هفتهء ديگه که اگه همچنان خورشيد در بياد بايد برمو سر جلسه سوت بزنم.فقط موندم چه آهنگيو بايد بزنم.روش فکر می کنم.

 
 

.: خانه .:. بايگاني .:. پست فرنگي :.

 

Persian Blog