می دونی عمو ...

يه چيزايی هست که می خوام بگم اما می دونی عمو...سخته .

دلم می خواد عين رنگين کمون چنبره بزنم رو زمين عمو.

دلم می خواد خوشبختی گاوهای عظيم الجثهء هلندی رو وقتی که دارن توی يه مرتع 

 سبز زرد مرتفع تر از اقيانوس آبی بنفش که ابرهاب خاکستری بنفش روش افتادن رو

برات تشريح کنم .

دلم می خواد از نور سرد و روشن نصفه خورشيدی بگم که از زير ابر ها خودنمايی می

 کنه.

از همآغوشی خورشيد و ابر و بارون.

/ 21 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بطری

بگو عمو.بگو از هرچی دلت ميخواد بگو عمو.ولی اون قسمت گاوها رو نميخواد بگی عمو.عموت بهتر از هرکی ميدونه چه حسه خوبيه.آره عمو :ي

ghorghoro

بگی بهتره............اينجا که ظاهرن همه آزادن جز من

مهدی

الان که داره برف مياد از اون نور سرد و روشن نصفه خورشيد هم خبری نيس.

yasaman

هر چی دوست داری بگو عمو جان! چقدر وبلاگت خودمونيه بازم سر ميززنم.

Alireza

کاش از يه دريايی هم می گفتی که خورشيد داره توش غرق ميشه.

بلانش

بگذريم ...

امين

واقعا ما تو وبلاگ نويسی چهارمين کشوريم؟ رتبه‌ی اول که لابد مال آمريکاس ولی دوم و سوم کيان؟ يعنی اگه بيشتر کار کنيم اول می‌شيم؟ يعنی ميشه کشور مام تو يه چيزی اول باشه؟ من تا حالا به يه آدمی که ظاهرا اسمش نگاره نگفتم عمو. تا حالا گاو هلندی هم نديديم. تا يادداشتت تموم شد سرمو چرخوندم که نور سرد و روشن خورشيدو ببينم منتها تا سرمو چرخوندم يادم افتاد شبه! هوا هم ابريه. ماهم ديده نمی‌شه چه برسه به خورشيد! منم بدم نمياد يه بار رنگين کمون بودنو تجربه کنم! يه بارم که داشتيم فوتبال بازی می‌کرديم زير آفتاب يهو بارون اومد. خيلی خوب بود. راستی هيجان زده شدم يادم رفت بگم: مرسی

زروان

من كامنتمو پس مي‌گيرم ! چه هيجاني ! چه قدر زيبا ! چه شگفت انگيز ! چه رويايي! چه سبك! چه خوش ! چه خوب ! و ... !

اشكان

عمو اون ليستو بيار ...