بچه ها.

امروز ياد بچه ها ی خيابان افتادم.اسم فيلم و سريال نيست.اسم يه چيزی تو مايه های NGO .يه جايی تو خيابون مولوی.اسمشم  :کانون حمايت از بچه های کاره. جای محشريه.توش حدود ۲۰۰ تا بچه هست.۹۵٪ شون افغانی هستند و بقيه غربتی ها.اونجا به بچه ها سواد ياد ميدن.بچه های بکری هستند چون بعضياشون نمی دونند دايره چيه.اونا حق تحصيل تو ايرانو ندارن چون اقامت قانونی تو ايران ندارند.خلاصه که من ۲ بار ديدمشون.دفعيه آخر روز جهانيه کودک بود.حالا فکرشو بکن همون بچه های که تو خيابون بهت آويزون ميشن:خانوم خانوم يه دونه از اين آدامسا بگير.همون آدمايی که تو خيابون عمرا به بچهه نگام نميکنن اون روز عاشق همون بچه ها شدن و ازشون کلی عکس گرفتن. حالا Shawn هميشه ميگه تو(من)حق ندارم همه آدمها رو با هم قضاوت کنم ولی به نظر من از اون خبر نگارا و آدما خود خواه تر وجود نداشت.آدما به خاطر حس انساندوستيه احمقانه اون لحظشون(فقط اون لحظه بود)و خبر نگارا به خاطر بالا رفتن تيراژ روزنامشون هی از بچه ها عکس گرفتن.04.gifوای چه جالب انگار خبر نگارا آدم نيستن.واييی مردم از خنده31.gif.حالا من نميدونم بچه ها چه حسی داشتن.چشماشون که خوشحال بود.حالا به درک که شايد دچار تناقض بشن. خب همين ديگه.اومدم بگم يه وقت فکر نکنين که منم از اون آدما بودما...نه.من فقط يه دلسوز و مصلحه اجتماعيم.و اين نا برابريهای اجتماعی عميقا آزارم ميده به جون شما.وای.    

/ 7 نظر / 3 بازدید
margarita

همچی گفت می خوامupdateکنم....گفتم چی می خواد بنويسه!

Rana

واقعن تحت تاثير قرار گرفتم. يکی منو ببره!

شمارشگر

سلام!! این یه سیستم آمار گیری از بازدید گنندگان برای وبلاگ می باشد که در مراحل اولیه طراحی و تست می باشد امیدواریم با ثبت نام و استفاده از آن ما را در هر چه بهتر و بیشتر نمودن امکانات آن یاری فرمایید. با تشکر!.

sahebgharan

زنم می گفت:بيا بچه دار شيم..می گفتم:باشه عزيزم...بچه سرشو گرم می کرد...عليا مخدره مامانم می گفت:می گن سلطان صاحبقران مرد نيست...۱۴۵۸ه.ش....رفتيم بچه فروشی....يه بچه خريديم ۴ تومان.از روی کاتالوگش شروع کرديم به کار انداختن بچه...خراب شد.مهر گارانتی نداشت پس نگرفتن...می گفتن زنم جنی شده..سيد جنی اومد بالا سرش.گفت بايد باهاش تنها باشم...گفتم نه.بذار بگن مرد نيستم...سيد رفت.زنم گريه می کرد.گفتم :تصدق سرت بگردم...خواب بد ديدی..الان ۱۲۸۵ه.ش هست و ما ۱ هفتس کابين شديم...و کاتالوگ بچه رو عصر همونروز آتيش زدم که بفهمه خواب ديده.

میمون بی مغز

اين جور بچه‌ها که می‌گی مغز منو پوک کردن (مثلا یادم رفته مغز ندارم). نه می‌تونم بهشون فکر نکنم نه می‌تونم فکر کنم. نه می‌تونم سر چهارراهها بهشون پول بدم و نه می‌تونم سرشون داد بزنم که دور و بر ماشينم جمع نشن. فقط هر وقت بهشون بر می‌خورم گريه می‌کنم. وقتی تو تلويزيون و روزنامه‌ها می‌بينمشون که دارن مورد سوءاستفاده تبليغاتی قرار می‌گيرن از عصبانيت سرم درد می‌گيره. خلاصه گه گيجه گرفتم. فکر کنم حالم مث خودت باشه وقتی رفتی سراغشون. راستی آدرس وبلاگت رو با غلط ديکته وارد سيستم کامنت گذاری کردی. منم چند بار روش زدم ولی نرفتم تو وبلاگت خيال کردم لينک سرکاری. درستش کن چون همينطوری هر جا بری نظر بدی اشتباهی وارد می‌کنه. منم با هوش سرشارم به غلط ديکته پی بردم! وبلاگت قشنگه. موفق باشی.

shahin

سلام! ظاهرا شباهت های زیادی با جودی ابوت در کارتن بابا لنگ دراز داری و این حس خیلی هم خوب است! ولی حالا از شوخی گذشته خودت چرا فقط 2 دفعه رفتی اوجا؟ اونهم یکیش روز جهانی کودک بوده که مثل بقیه رفتی! من یک زمانی می رفتم اینجا ها... ولی دیگه نرفتم! چرا نمی دانم! شاید حوصله نداشتم... دلم هم تنگ نشده... ولی با خودم می گویم... اسم من هنوز ادم است!؟

negar

اولا سلام shahinوbrainless . دوما من عاشق جودی ابوتم. سوما می خوام باز برم اونجا و اين دفعه جدی کار کنم. چهارما چون کارای پايان نامم نمی ذاشت.` پنجما ما مخلص شمام هستيم .