شايد دوازده يا سيزده ساله بودم...خوب ديگه اون کتاب رو نديدم ..کتابی بود به غايت

تلخ ..يادم نمی آد که نويسندگانش واقعی بودند يا نه ..گمان می کنم که واقعی

 بودند ..کودکان بزرگ شده ای بودند بدون خانواده ...هر کدام تعريف می کردند که در حال

 انجام چه کاری بودند که ناگهان همه جا تاریک شد و بادی سهمگين شهر را همراه

خانوادهء آنان از جا به در برد.

هيچ کس نتوانست آنها را و مادرانی که بچه هايشان در حال بازی بودند و چيزی

عجيب چون بمب اتم آنها را  برای هميشه شايد تا زندگی ديگر از هم جدا کرد را آرام

کند .

 

/ 9 نظر / 3 بازدید
Minimal

بايد کتاب جالبی باشه ... کاش اسم کتاب رو هم مينوشتی ...

مهدی

خيلی خوب بود. دستت درست.

حاجی

کلاْ با سلاح های کشتار جمعی مخالفم / از انسانيت به دوره به جون شما !

سفر شب

اينطوری که مينويسی بمب اتمو خودت ميتونستی بدی رام کنن!

زروان

دردناکه اما اگه قرار باشه الآن يعنی در سال ۲۰۰۵ يه اتفاقی تو اين مايه‌ها بيفته حتماْ خيلی خيلی وحشتناک‌تره... خدا نکنه...(راستی جسارتاْ موقعی که می‌نویسی يه کمی هم به دستور زبان فارسی فکر کنی بد نيست!)

آسمان

جنگ ... جنگ ... نفرت! ... راستی ....و شايد بيش از همهء اين ها ... اشک ...اشک ...اشک!....آری..تنها آرامش ابدی چارهء کار بود!......................آسمانی باشی

علي كوچيكه

هر چی بود گذشت الان ماشا ا... از امريکا بهتره وضعشون.به اينا ميگن مردم..ملت...نه ما !

dejavuuu

سلام دوست عزيزم چشمت بی بلا! ممنونم از کامنتت درضمن خيلی برام جالب و قابل احترام بود که ازفاجعه هيروشيما گفتی