1-اين هوا واقعا محشر شده.و همين محشريت باعث شد كه من 20 دقيقه دير به مارگريتا برسم.آخه بچه <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

تو كه نمي فهمي ديدن شكوفه ها بعد يه سال و لذت بردن از سبزي تازهءاين شمشاد كوچولواي

 

 خيابونمون چه حالي داره.حالا يه 8 دقيقه از اين فيلم جذاب(!)شبهاي روشن رو نديدن كه ارزش نداره عزيز

 

من!!

 

2-ساعت 3 بايد عصر جديد مي بودم.ساعت 2 از خونه بيرون اومدم.تو راه همش درگير اين بودم كه آيا بايد

 

با تاكسي رفت؟اه حتما مي گن نمايشگاهه و شلوغه و بعدشم احتمالا اين راننده هاي خود خط نيستنو

 

اون يكيه هستن كه مثل آب براي شكلات به راحتي و به دلايل بسيار احمقانه و قيافهء تقريبا حق به جانب

 

كرايهء300 تومنيو 550 مي گيرنو جيب مردم رو مي زنن و خلاصه كه من اصلا اعصاب اونا رو نداشتم.اونا هم

 

اعصاب منو ندارن چون من هميشه قبل از سوار شدن كرايشو مي پرسم و در صورت احمقانه بودن جواب

 

اين قدر منتظر مي شم تا راننده هاي محبوبم(!)بيان.كم شده كه خيط بشم و راننده هاي محبوب هم

 

 همون كرايهءگرونو بگيرن.

 

خلاصه اينا تو فكرم بودو چشمام به صورت از حدقه دراومده دنبال درختاي تازه سبز شده و خورشيد پشت

 

ابرو از اين چيزا بود.

 

3- به ظاهر حق پيروز شد بر باطلو ما هم رفتيم به طرف جايگاه اتوبوس.با 10 دقيقه معطلي اتوبوس اومده.و

 

راه افتاد.راننده با عقلي سليس هر ايستگاهي كه مي خواست واي مي ستاد.آهان ساعت 2:30

 

بود!!!(وقتي اتوبوس از جلوي تاكسيا مي گذشت ديدم كه راننده هاي خود خط بودند و بعد از چند دقيقه

 

فهميدم كه نمايشگاه ديروز تموم شده!!!)

 

خلاصه قسمت محبوب من وقتي شروع شد كه هي آدم سوار اين اتوبوس شد ولي كسي پياده نمي

 

شد!يه دفعه يه خوانوم با لهجهء شديد تركي به خوانوماي عقب امر كردن كه برين جلوتر.گوشش بدهكار

 

نبود كه بابا جا نيست!بقيه اتوبوس ساكت بود كه يه دفعه همون خوانومه(احتمالا ايستگاه بعدي)داد زد.كه

 

بابا جان(با لهجه بخونين)جا نيست.من بلوزم زير چادرم رفته بالا!!((:اين قدر هل ندين.

 

4- ديگه نمي گم كه با چه مشقتي ساعت 3:20 دقيقه جلوي عصر جديد رسيدم.مارگي هم با حوصلهء

 

فراوان هنوز بليط نگرفته بود!!8 دقيقهء اولو برام تعريف كردو ما داشتيم بقيشو مي ديديم كه ديدم مارگريتا

 

داره با خوانوم بغليا به شيوهء كرو لالي دعوا مي كنه كه بابا چيپس نخورين كر شديم.اونام گفتن باشه.چند

 

دقيقه بعد ديديم اي بابا..دارن نوشابه هم مي خورن!!

 

پشت سرمون هم يه زنو شوهر با بچهء كوچيكشون اومده بودن و به نوعي در حالا رقابت با چيپس خوانوم

 

اين طرفيه بودن.منتها اونا با پفك بودن!!!لبته آقاهه فيلمو با دقت مي ديد چون ديدم مارگي با خندهء فراوان

 

برام گفت كه آقاي پفكي همين الان گفت كه اگه من كارگردان بودم همين جا تمومش مي كردم!

 

5-فيلم بسيار بسيار معمولي بود.

 

6-قشنگيه اين مرزو بوم به اينه كه همه كار خودشونو مي كنن بدون اينكه مزاحم هم بشن يا روي هم تاثير

 

بذارن.پليس دختر پسرا رو مي گيره.دختر پسرا كار خودشونو مي كنن.سينما هم اينا رو مثلا به تصوير مي

 

كشه كه باين ببينين ما جامعه رو با ديدي نقد گونه به تصوير مي كشيم.

 

/ 9 نظر / 2 بازدید
madmazel

اااااااااووووووووول ...

madmazel

نگار جان با اجازت من ادرست رو تو وبلاگم گذاشتم،البته اول بايد اجازه می گرفتم بعد اين کارو می کردم ولی اين لينک گذاشتنو که ياد گرفتم اينقدر ذوق زده شدم که زود اين کارو کردم به هر حال اميدوارم ببخشی...

رايان کامپيوتر

سلام . وبلاگ جديد رايان کامپيوتر راه اندازي شد.منتظر نظرات سازنده شما هستيم . ضمنا با وبلاگهاي فعال آمادگي تبادل لينک داريم.در صورت تمايل لينک وبلاگ رايان کامپيوتر را اضافه کنيد و در قسمت نظرات سايت يا با ايميل اطلاع دهيد.لينک شما در کمتر از 24 ساعت اضافه مي شود(توجه کنيد فقط وبلاگهاي فعال)

خزه

منطقا شبهای روشن هيچ ربطی به رنگ انار پاراجانف نداره , ولی يه همچين بلايی وقت ديدن اون فيلم سر من اومد . سال ۷۱ يه سينما توی اصفهان بود که عليرغم فيلمهای شديدا مزخرفی که هميشه نشون ميداد , آخر شب پنج شنبه ۱۰ تا ۱۲ يه سری از کارهای تاريخ سينما رو نشون ميداد . يکی از همين شبها , بعد از شروع شدن فیلم رنگ انار , يه آقايی با مقدار زيادی پرتقال و نارنگی و پفک و چیپس و کوفت و زهرمار , روی صندلی کنار من کشف شدند که با اصرار و جوونمردی عجيبی , بدون توجه به عصبانیت , و حتی جوابهای بی ادبانه ی من , از هر کدوم اين چيزهايی که عرض کردم يه کمی به خورد من هم دادن . آقای جوونمرد بعد از تموم شدن خوراکيهاش تازه چشمش به پرده افتاد و پرسيد : پس این فیلم کی شروع میشه ؟ . ظاهرا سر در سینما رو که تصویرهای یه فیلم هندی بود نگاه کرده بود و بلیط خریده بود . به هر حال اون آقا تشریفشو برد , و منو با دستهای تا آرنج پوشیده از آب چسبناک پرتقال و پفک و خورده چیپس , در حال انفجار از عصبانیت , تنها گذاشت . اینجور وقتها آدم آرزو می کنه مجازات قتل عمد , اعدام نبود . نیست ؟

margarita

نگار جونم....آدم وقتی با مارگی قرار داره ...بايد با اتوبوس نره...چون خيلی وسيله اچندش آوريه...اينقدر اصطکاک بصری و غير بصری توش زياده که حال آدم به هم می خوره!بعدشم اينکه فيلم ... خنده دار بود امروز.!ديگه اينکه من فهميدم احمق نيستم!چون امروز توی دانشگاه يه عده از استادا و بچه ها منو دوره کرده بودن که فيلمم شاهکاره!کم مونده بود بزنم توی سر اون چیپس خورهای عوضی.

margarita

اين بهار بوگندو چی داره که همه می گن داره مياد...خوب بياد..به جهنم...

موسیقی کوچک شبانه

baba montaghed!in ye ghalamo gharare bana be tosyeye abi blogesho print begiram ya safhasho va konam bezaram sare sofre!!!merci ke inghade be fekre mani,are age mitooni mailesh kon

سرباز

چنين شبهای روشن را به سر مصتی نظر بايد/که گر خوش بنگری بينی چنين بايد چنين شايد/اگر مصتم کنی بينی که بی پرده چسان رقسم...وللش